اختصاصی مجذوبان نور
مطالب ذیل بخشی از دست نوشته های آقایان امید بهروزی و فرشید یداللهی در همین قسمت از لایحه دفاعیه است که در زمان تنظیم نهایی از متن اصلی، تقدیمی به دادگاه حذف گردیده است :
تصوف و درویشی اساس و بنیاد دین وحقیقت مذهب تشیع است ،مکتبی ایست زنده وپویا که نه در بند و گرفتار تاریخ است و نه بازیچه راویان آن ......
دین چیست ؟ و برای کیست ؟ آیا دین برای انسان آمده است و یا انسان برای دین خلق شده است؟ آیا آنچه ما از دین می فهمیم ،عین دین است یا دین حقیقتی جدا ازتصورات ماست ؟!!جز پیامبران و اولیاء الهی شخصی می تواند مدعی شود که درک من و آنچه از دین می فهمم هما ن است که منظور خدا است ؟ و آیا خلایق را می تواند اجبار نماید که از او تقلید و تبعیت نمایند ؟آیا بنی امیه چنین نبوده اند ؟؟ ...
آنچه عده ای را به تکاپو انداخته است که سنت متحجرانه و ضد انسانی صوفی کشی رادر این عصر و زمان باب نمایند ،احساس ترس و هراسی است که از شکستن زندان خرافات عوام احساس می کنند و بیم فروپاشیدن انحصارگری ...
چرا باید یک مسلمان حق تحقیق در دین را نداشته باشد ؟چرا جامعه دینی راتبدیل به مکتب خانه ای نموده اید که باچوب فلک با مردم سخن می گوید !! چرا؟
آیا رسالت مبلغان شریعت آن است که در تمامی امور اجتماعی و حتی رابطه افراد باخداوند و شیوه اندیشیدن آنها دخالت کنند ؟؟آیا با اضافه نمودن پسوند اسلام به تصورات خود و قداست دادن به آن ،به خدا ،دین و مردم خدمت می کنید ؟؟!!....
می گوییم تصوف و تشیع یکیست ، چون اساس این دو بر نص و اجازه و بیعت استوار است و این سنت الهی از آدم (ع) تا خاتم (ص) و تا ابد جاری خواهد بود . مدعیان دروغین ولایت ائمه چه با نام شریعت و چه با نام طریقت ممکن است عوام را فریب دهند و بنام دین خرافات را تبلیغ کنند ، اما تصوف حقیقی وراه اولیاء حق ماندنی و پایدار است .
چـرا بدنبال تصـوف رفتيـم ؟
در مقدمه بايد بگوييم كه خاموشي و سكوت ما در مقابل گفته ها ، دشنام ها ،دروغ ها ، تهمت هاو افتراها از ترس و نداشتن جواب نيست بلكه توانائي آن را داريم كه مخالف خود را تحمل كنيم و حتي جان خود را مي دهيم تا او حرف خود را اظهار كند .زيرا عتقاد ما آن است كه حقيقت در اسارت ما نيست و خداي ما رب العالمين است نه رب الشيعه و رب المسلمين، بلكه هر ذره اي به او راهي دارد . اگر اين امر بر ما مشتبه شد كه حقيقت تنها و فقط در انحصار ماست تبديل به جنايتكاراني مي شويم كه حق گفتن وفكر كردن و حق زندگي كردن را از خلق خدا صلب مي كنيم و آنگاه است كه بنام اعتقادات و مقدسات ، حقيقت و انسانيت را ذبح شرعي مي كنيم.
و اما بعد : تصوف نه دين است و نه مذهب بلكه روش درست انديشيدن و فكر كردن است ، يك شيوه عملي و نگرش فكري در جهت اصلاح خيال و نيت است . تصوف و عرفان ،آئين پالايش باطن و تزكيه روح است . درويشي، بيداري فطرت و بازگشت به جوهر و حقيقت خود است از اين رو حضرت محمد( ص ) فرمود كه : « الفقر فخري » درويشي افتخار من است.
درويشي و تصوف كسب معرفت و حركت بسوي حقيقت با چشم باز مي باشد و اين منطبق بر فطرت بشريست ، آن زمان حركت در راه حقيقت آغاز مي شود كه انسان از تقيد به ريا و تقليد شياطين و بازيچه قرار گرفتن مكاران و اسارت در خرافات وهمي وتعصبات بي معني و لجنزار محفوضات استفراغ شده ديگران خسته و منزجر مي گردد و ازدست خويش و بازي نفس به ستوه مي آيد و جان او طلب جانان مي كند و فكر و بينش اودگرگون مي شود . پي مي برد كه اعتقاد او ساخته دست ديگران و محيط فرهنگي اوست واين ايمان و اعتقادش ، القائي بوده و ريشه در جان او ندارد و به همين علت است كه خلوت و جلوت او در تقابل با يكديگرند : « چون به خلوت مي رود آن كار ديگر مي كند » ظاهرخود را حفظ مي كند نه براي خدا كه براي خوشايند عده اي گمراه تر از خودش . از اين دوگانگي و خداي دروغين خود متنفر و بر عليه نفس مكار خود قيام مي كند ، تحول واثري از دين شناسنامه اي و تاريخي در وجود خود پيدا نمي كند و بيش از اين خود رانمي فريبد و شهوت و غضب نفس را با مقدسات الهي توجيه نمي كند . در آن زمان فرد به صورت فطري راه انبياء و اولياء را دنبال مي كند كه همانا تزكيه نفس است و التجاءبه درگاه حق است :
خور و خواب و خشم وشهوت شغبست و جهل و ظلمت حيوان خبر ندارد ز مقام آدميت
و زبان حال او بدرگاه حضرت حق « ربنا ظلمنا انفسنا » خواهد بود .
محفوضاتي كه تا ديروز به آنها مباهات مي كرد و به خلق خدا تكبر مي ورزيدامروز مي داند كه اينها علم نبود و شيطنت و بازي بود كه :
علم نبود غير علم عاشقي مابقي تلبيس ابليس شقي
پرده هاي جهل از جلو چشمان او برداشته شده و مي داند كه خدا پرستي و اسلام پرستي با هم فرق دارد ، به خود مي گويد كه چرا عبادت و بندگي چندين و چند ساله بجاي آنكه محبت خدا و عشق به او و مخلوق او در دل ايجاد كند ، قصاوت و عجب و تكبر دردل ايجاد كرده است تحقيقاً در مي يابد كه آب زلال در ظرف زيباي آلوده به زهر،تشنگي را نمي برد و مرگ آور است و هر چه زلاليت آب بيشتر باشد فريبندگي او موثرتراست شنيدن حتي آيات خدا از دهان آلوده براي صاحب سخن و ديگران اثر تخريبي دارد چه بسيار معاويه ها و شريح قاضي ها كه حافظ قرآن بودند و دانسته هاي آنان هيزم جهنم آنها بوده و اثر محفوضات ذهني آنها قتل و بشهادت رساندن اولياء الهي مي باشد ، عيب در ما و نفس ماست نه در آيات ، تا باطن خويش را پاك نكرده و آيينه دل را صيقل نداده ايم انوار الهي بر جان ما پرتو افشاني نمي كند و تكيه بر اعمال و افكار خوددل را سياه تر و كدرتر مي كند و تحجر و تعصب وجود ، را مي گيرد و ما كور مي شويم ودر زندان جهالت خود اسير مي مانيم .
شستشوي كن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد زتو اين دير خراب آلوده
اينجاست كه آدمي به علت اضطرار و پي بردن به جهالت و ناداني خود طلب استاد و راهنماي باطني مي كند و از خدا طلب بخشش و هدايت مي كند و اين يك موضوع صرفاًفردي و به هيچكس مربوط نيست كه انتخاب ما بايد چگونه باشد و اين حالات جزء بخشهاياصولي و تحقيقي دين است نه جزء فروع كه كسي بخواهد اظهار نظر كند و علما و مراجع عظام تقليد در صفحه اول تمامي رساله هاي خود اين موضوع را ذكر فرموده انددر نهايت آنكه جمعي به گلستاني وارد مي شوند نصيب عده اي از گلستان چشيدن زهر خار است وبخشي ديگر تنها ديدن گل است و بعضي ديدن و بوييدن گل است . هر كس به قدر استعداد وطلبش از گلستان حاصلي دارد نه من به تو مي گويم كه ازاين همه گل چرا خار زهر داررا انتخاب كردي و نه تو به من بگو چرا گل را مي بوئي ، نه من تبليغ عطر گل مي كنم و نه تو مرا مجبور كن كه معرفت به خار پيدا كنم .
«لكم دينكم ولي دين
اي که تو از ظلم چاهي ميکني از براي خويـش داميمي تني
گر ضعيفي در زمين خواهد امان غلغــــل افتد در سپاه آسمان
محاکمه عقيده در لواي ارزشهاي ديني ومقدسات :
ريــــــاست محترم دادگاه بدوي در سطر اول و دوّم صفحه 4 دادنامه صراحتاً اعلام داشته اند : « اين دادگاه ، دادگاه محاکمه عقيده نبوده است ......!!!!»؛ دراين خصوص توجه قضات محترم دادگاه تجديد نظر را به قسمتهايي ازکتاب « درهواي حق و عدالت از حقوق طبيعي تا حقوق بشر»نوشته آقاي محمدعلي موحد صفحه 136- درمورد تعريف دادگاه محاکمه عقيده و تفاوت آن با دادگاه عمومي جلب ميکنيم که ميگويد: « ... درمحاکم عادي اصل برائت محترم شمرده مي شود و اثبات اتهام برعهده بازپرس است ولي درانگيزسيــون ( محاکمه عقيده ) بازجو غالباً به اعلام يک گواهي مبني برانحراف عقيدتي متهم اکتفا مي کرد و مـــتهم مي بايستي بي گناهي خود را به ثبوت برساند. قضات همه از روحـــــانيوني بودند که طبعا نظر بي طرفانه درباره متهم نداشتند. دادگاه سّري بود ، گواهان افراد مورد وثوق دادگاه بودند. اسامي آنان افشا نمي شد و بنابراين متهم نمي توانست در مقام جرح شهود برآيد. مأمــوران دستگاه تفتيش عقايد درهمه جا بودند و گزارش آنان بود که مبناي تعقيب متهمان قرارمي گرفت ... »
و در ادامه همان کتاب آمده است که : « عدالت رعايت نمي شد. به شهادت اشخاص فاسق و فاسد حتي به شهادت اطفال عليه متهم ترتيب اثر داده مي شد . متــهم از حق تعيين وکيل برخوردار نبود و اگر وکــيلي در جريان رسيدگي مداخله مي کرد در مجازات متهم شريک مي شد ، اگر شاهدي بنفع متهم شهادت مي داد گرفتار شکنجه مي شد؛ اين مجازات حتي براي شهودي که به نفع او رأي مي دادند اجرا ميشد. حــکم هاي صادره از اين دادگاه ها ؛ سوزاندن، زندان کردن، و مصادره اموال بود ».
بررسي موضوع :
محاکمه عقيده در طول تاريخ بشري عموماً توسط زورمداران زراندوز دين سالاري انجام گرفته که ديانت تنهاپوششي براي تداوم اعمال قدرت و ستم آنان بوده است. بکاربردن عبارت ( دادگاه محاکمه عقيده ) به اعتباري توهين به نظام و دستگاه قضائي ايران است . از طرفي درعصر جديد طبق کدام قانون و تفکردر دنيا مي توان عقيدهاي را محاکمه و مجازات نمود که رياست دادگاه بدوي منت گذاشته مي فرمايد،که عقيده شما را محاکمه نمي کنيم.
رياست و مستشاران محترم دادگاه تجديد نظر :
مگر دوران تفتيش عقايد در قرون وسطي است؟ مگر چنين دادگاه هائي دردروان معاصروجود دارد؟ که رياست محترم دادگاه بدوي مجبوربه تذکر دادن آن شده باشد؟! البته درحکومتهاي طالباني ميتوان چنين دادگاه هايي را بخوبي مشاهده نمود!! . گذشته ازاين نه تنها آن دادگاه چنين صلاحيتــي ندارد بلکه هيچ دادگاهــي برطبق اصل 18 و 19 اعلاميه حقوق بشر و اصــل 23 قــانون اســاسي که مقررميدارد: « تفتيش عقايد ممنوع است وهيچ کس را نمي توان به صرف داشتن عقـيده اي مورد تعــرض و مؤاخذه قرارداد. » نمي تواند بخاطرعقيده کسي را محکوم نمايد وازطرفي برطبق ماده 2 قانون مجازات اسلامي « هر فعل وترک فعلي که در قانون براي آن مجازات تعيين شده جرممحسوب مي شود » و اصل قانوني بودن جرم و مجازات، قاعـــده فقهي قبـــــح عقاب بلا بيان و نظـريه مشورتي اداره حـقوقي قوه قضـائيه به شماره 652/7- 22/2/ 1366 كه بيان مي دارد: « نظر به اصــل 169 قانون اساسي و ماده 2 قانون مجازات اسلامي که هيچ امري رانمي توان جرم دانست مگر آنکه به موجب قانون براي آن مجازات تعيين شده باشد ؛ درويش بودن و نوشتن کلمه هو 121در قانون جزاي اسلامي جرم شناخته نمي شود . » دادگاه چنين حــقي راندارد؛ هر چند به دلايل ذيل عملاً آن دادگاه مصداق حقيقي و بارز تفتيش ومحاکمه عقيده بوده است.